تبلیغات
حرف دل را به تو خواهم گفت‏! به تو که جنست از خداست؛کافیست مرا باور کنی... - مطالب ابر صداقت
درباره من
انسانها به میزان هویتشان عاشق میشوند

هرچه میزان هویتشان عمیق تر،

در عشقشان وفادارتر

و به میزان کمبودهایشان آزارت می دهند!!!

و به اندازه درکشان می فهمند!!!

و به اندازه ی شعورشان

به باورها و حرف هایشان عمل می کنند...

******************************
زندگی جاریست....

نقطه های مشترک را میشود

ممتد کنیم..................ـــــــــــــــــــــــــــــــ




________________________

هر کسی از ظنُ خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من ...

__________________________


من اگر عاشقانه مینویسم.

فقط مینویسم تا عشق، یاد قلبم بماند.

...در این ژرفای دل کندن ها...

...عادت ها و هوس ها...

...من فقط تمرین " آدم بودن " میکنم!...


________________________________

یا صاحب الزمان

کجاروم من از این در، که خانه ام اینجاست

کبوتر توام و آشیانه ام اینجاست

اگر چه بال و پرم شکسته! اما شکر

نشسته ام به سرایت که لانه ام اینجاست

دلم گرفته بهانه، برای دیدن تـــــــو

نمیروم من از اینجا بهانه ام اینجاست


*اللهم عجل لولیک الفرج*

جستجو در وبلاگ
تاریخ: شنبه 8 آبان 1395 09:30 ب.ظ



ممکن است که صداقت 


باعث نشود تا شما بتوانید 


تعداد زیادی دوست پیدا کنید


اما مطمئنا باعث می شود که:


دوستان شایسته ای پیدا کنید.


کلمات کلیدی : دوست ، دوستان شایسته ، صداقت ،
تاریخ: شنبه 7 فروردین 1395 09:11 ب.ظ



خالد حسینی در رمان بادبادک مینویسد:

در دنیا فقط یک گناه هست و آن دزدی ست!

ﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﺮﺩ :

” ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑﻦ “

ﭘﺴﺮ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﮐﺞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ

ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ :

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

 ﻧﺎﺣﻖ ﻧﮕﻮ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ،

ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺮﺍﻓﺖ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ

ﭘﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺯﺩﯼ ﻧﮑن!


تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 07:17 ب.ظ
روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.
 دخترک آنقدر سر به عشق

پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و
دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق
ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او
تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام
پسر پادشاه شده … اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد .
روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از
طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش
را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام
کرد… وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند
تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و
فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم
را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من
واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … من به تمامی
دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از
مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و
گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با
شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از
دستان پسر پادشاه گرفت… دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی
پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! اما
دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است…
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … اما دخترک هر چی
بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از
آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی
میبرد . تا روز موعود …. که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی
قصر شدند … یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ
در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… اما دخترک عاشق با
گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را
ببیند … شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و
او را صدا کرد … سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه
لبخندی به لب اورد … پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک
است که گلدان خالی به همراه آورده … همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با
تعجب به وی نگاه میکردند… که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج
صداقت همسرم بود … در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه
ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل
نشد این دخترک بود …!
پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت ………

کلمات کلیدی : صادق ، راست ، راستگو ، صداقت ،
تاریخ: جمعه 26 اردیبهشت 1393 12:51 ق.ظ
رسم ما اوارگان ترک وفا و دوست نیست
رسم ما دریا دلان خشکیدن احساس نیست
ما محبت را  به نام دوستان ارزان میکنیم
تا صداقت زنده است ما هم رفاقت میکنیم

کلمات کلیدی : رسم ، محبت ، دوست ، صداقت ، رفاقت ، وفا ،
تازه ترین مطالب
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


تماس با ما

کد هدایت به بالا

دعای فرج سوره قرآن __________________________

_______________________________

رفتـــ 25
__________________________ _________________________ حدیث موضوعی _____________________

کد کج شدن گوشه تصویر

__________________

کد سایه دار شدن لینک ها

------------------------


مرجع کد آهنگ برای وبلاگ