تبلیغات
حرف دل را به تو خواهم گفت‏! به تو که جنست از خداست؛کافیست مرا باور کنی... - مطالب آبان 1394
درباره من
انسانها به میزان هویتشان عاشق میشوند

هرچه میزان هویتشان عمیق تر،

در عشقشان وفادارتر

و به میزان کمبودهایشان آزارت می دهند!!!

و به اندازه درکشان می فهمند!!!

و به اندازه ی شعورشان

به باورها و حرف هایشان عمل می کنند...

******************************
زندگی جاریست....

نقطه های مشترک را میشود

ممتد کنیم..................ـــــــــــــــــــــــــــــــ




________________________

هر کسی از ظنُ خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من ...

__________________________


من اگر عاشقانه مینویسم.

فقط مینویسم تا عشق، یاد قلبم بماند.

...در این ژرفای دل کندن ها...

...عادت ها و هوس ها...

...من فقط تمرین " آدم بودن " میکنم!...


________________________________

یا صاحب الزمان

کجاروم من از این در، که خانه ام اینجاست

کبوتر توام و آشیانه ام اینجاست

اگر چه بال و پرم شکسته! اما شکر

نشسته ام به سرایت که لانه ام اینجاست

دلم گرفته بهانه، برای دیدن تـــــــو

نمیروم من از اینجا بهانه ام اینجاست


*اللهم عجل لولیک الفرج*

جستجو در وبلاگ
تاریخ: شنبه 30 آبان 1394 11:08 ب.ظ
یک روز گرم،شاخه ای مغرورانه  با تمام قدرت خودش را تکاند.

به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

شاخه چندین بار این کار را با غروری خاص تکرار کرد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود

و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.

باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود

 و به هر شاخه خشک و بی برگی که می رسید آن را از بیخ جدا کرده و با خود می برد.

وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد.

 بعد از رفتن باغبان، دوباره شاخه مغرورانه با قدرت چندین بار خودش را تکان داد

 تا اینکه به ناچار با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد.

 باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد.


منبع اصلی:بهشت یا جهنم انتخاب با شماست/ مسعود لعلی/ انتشارات بهار سبز





تاریخ: شنبه 30 آبان 1394 10:53 ب.ظ



همه شب دیده بعمدا نگشایم از خواب

 

بو که در خواب بدان دولت بیدار رسم‏

 



تاریخ: شنبه 30 آبان 1394 12:21 ب.ظ


Continuous learning is the minimum prerequisite

 for success in any field in which you work,

 learn something new every day.

  Brian Tracy 


تاریخ: شنبه 30 آبان 1394 12:07 ب.ظ


تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 10:57 ب.ظ


تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 08:51 ب.ظ

کهنه سبویم دلم نمی خواهد از رفتن حرفی به زبان آوری

می دانی آنقدر دوست داشتنت را تجربه کردم

که نمی توانم نداشتنت را تجربه کنم.



کلمات کلیدی : دوست ، کهنه سبو ،
تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 07:48 ب.ظ

کلمات کلیدی : serendipity ،
تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 07:32 ب.ظ
اگر تفکر " غلط " به تو آموخت که
غیرت داشتن دخالت کردن است و حیا ، زن را در صندوق نگه داشتن!
شهید مطهری به من آموخت:
غیرت، عشق مرد به ناموسش است ؛
و حیا، احترام زن به خودش...!!!
.
.
اگر تفکر " غلط " به تو آموخت
که مرد میتواند زنش را بزند !
اسلام به من آموخت که زن ریحانه است
و مرد وظیفه دارد تمام اسباب راحتی و آسایشش را فراهم کند...!!!
(سوره نساء-۳۴)
.


اگر تفکر " غلط "به تو گفت که
زن عقلش نصف مرد است و نمی تواند به تنهایی در دادگاه شهادت دهد...؛
شهید مطهری در کتاب حقوق زن در اسلام به من آموخت :
که زن احساسات و عواطفش دوبرابر مرد است و از این رو
ممکن است در شهادت دادن دچار تزلزل شود...!!!


.
اگر تفکر " غلط " به تو گفت
که دیه زن نصف دیه ی مرد است
چون ارزشش کمتر از مرد است...؛
شهید مطهری در کتاب حقوق زن به من آموخت که :
اگر من کشته شوم برای اینکه مادرت در آسایش تو را بزرگ کند دیه ی من بیشتر است....!!!
.
.
اسلام به خودی خود ایرادی ندارد ، ایرادی اگر هست در مسلمانی ماست


تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 07:18 ب.ظ
خدایـــــا ...!!
مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...
عده ای تا مرز منفعت ...!
عده ای تا مرز مال ...!
عده ای تا مرز جان ...!
عده ای تا مرز آبرو ...!
و همگان تا مرز این جهان ...!

تنها تویی که همواره می مانی ...

خـدایــا . . .
ﺣس ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾــﻦ ﺣﺲ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ...


تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 07:16 ب.ظ
می گویند

سری را که درد نمیکند

دستمال نمی بندند ؛

ولی سر من

درد می کند برای سربندی که

نام مقدس تو

روی آن حک شده باشد ...

" یاحسین (ع) "
تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 12:29 ب.ظ

کلمات کلیدی : عقاب ،
تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 12:05 ب.ظ

کلمات کلیدی : دوست ،
تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 12:44 ق.ظ
اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بطاعتک عن معصیتک ؛


خدایا مرا بی نیاز کن با حلالت از حرامت و با فرمانبرداریت از نافرمانیت



تاریخ: جمعه 29 آبان 1394 12:04 ق.ظ
خواهرم قدر بدان
چادرت ارثیه زهرا بود
یادگاری که سر زینب بود
و همه
پدر و هر دوبرادر
همه حساس به آن چادر خاکی بودند.
.تا علی ضربت خورد
گفت زینب، گل بابا
علی و آل علی
به فدای تو و این چادر تو
نگذاری که بیفتد به زمین
.
تا حسن شد جگرش پاره به جامی از زهر
گفت خواهر
به همان لحظه ی مادر
که زمین خورد، قسم
چادر از دست نده
.
و گمانم که حسین
وسط معرکه کرب وبلا
یک نگاهش به سوی لشکر دشمن
و نگاهی دگرش سمت همین چادر زینب بوده
هر نگاهی که به خواهر می کرد
چادرش را می دید
فکر و ذکرش و خیالش
همه می شد راحت
.
به گمانم وسط آن گودال
نگران حرم و چادر زینب بوده
همه خون ها به فدای تو و آن چادر تو
زینبم تو حواست باشد.
.
اینک اما امروز
خواهرم
از همان روز نخست
سنبل غیرت ما چادر مشکین تو بود
این همه خون جگر ها
این همه نیزه و سرها
همه رفتند که تو
بشوی چادری و زهرایی

وارث چادر زینب نکند خون به دل مهدی زهرا بکنی؟؟؟


تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:43 ب.ظ


تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:40 ب.ظ



خوشا آنان که در بازار دنیا ...

عزیز فاطمه کالایشان بید....







تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:38 ب.ظ

ناجی فاصله ها ، جهان من

بی پناهه اگه راستشو بخوای

مثله قلبای تموم عاشقا ...

جاده خسته است چشم براهه تا که بیای...






تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:34 ب.ظ

شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان(عجل الله فرجه) رو ببینم؟

استاد: شب یک غذای شور بخور، آب نخور و بخواب



شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.

شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏

خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم!

کنار نهر آبی در حال خوردن آب هســتم!


استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏

"تشنه امام زمان(عجل الله فرجه) بشو تا خوابش را ببینی"






تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:21 ب.ظ



یا صاحب الزمان

من ار چه حافظ شهرم جویی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

کلمات کلیدی : حافظ ، من ار چه حافظ شهرم ،
تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 08:05 ب.ظ



تاریخ: پنجشنبه 28 آبان 1394 07:17 ب.ظ
روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.
 دخترک آنقدر سر به عشق

پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و
دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق
ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او
تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام
پسر پادشاه شده … اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد .
روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از
طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش
را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام
کرد… وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند
تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و
فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم
را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من
واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … من به تمامی
دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از
مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و
گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با
شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از
دستان پسر پادشاه گرفت… دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی
پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! اما
دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است…
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … اما دخترک هر چی
بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از
آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی
میبرد . تا روز موعود …. که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی
قصر شدند … یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ
در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… اما دخترک عاشق با
گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را
ببیند … شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و
او را صدا کرد … سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه
لبخندی به لب اورد … پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک
است که گلدان خالی به همراه آورده … همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با
تعجب به وی نگاه میکردند… که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج
صداقت همسرم بود … در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه
ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل
نشد این دخترک بود …!
پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت ………

کلمات کلیدی : صادق ، راست ، راستگو ، صداقت ،
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
تازه ترین مطالب
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


تماس با ما

کد هدایت به بالا

دعای فرج سوره قرآن __________________________

_______________________________

رفتـــ 25
__________________________ _________________________ حدیث موضوعی _____________________

کد کج شدن گوشه تصویر

__________________

کد سایه دار شدن لینک ها

------------------------


مرجع کد آهنگ برای وبلاگ